قلبی نارنجی

با رگهای آبی
 
پست اول
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱  

سلام به همه ی دوستان گلم.

خوبید همگی شکر خدا ؟؟؟
به خاطر دلایل شخصی چند وقتی نبودم ( البته + تنبلی ...  ) اما حالا هستم ، یعنی سعی می کنم که باشم .
خب سال 87 هم که دیگه جدیدو نو نیست مبارک بادو تبریک بگم ، پس می گم آرزومندم سال خوبو خوشی داشته باشید البته در پناه حق .
تصمیم گرفتم از 3 نقطه چین ... کمتر استفاده کنم ! آخه من از ... خیلی استفاده می کنم !!! نمی دونم چرا ؟ آخه خوشم می یاد ازش ، چی کار کنم دیگه .
باورتون نمی شه احساس میکنم خیلی غریبم  ، شاید به خاطر اینکه مدتها نبودم ، شاید .
جونم براتون بگه برای شروع می خوام اولین کار کامپیوتری دره پیتیمو نشونتون بدم ، که هر چقدر که دوست دارید بخندید .
این کار ، یه کارت درمان برای بیمارستان خاتم الا انبیاء که حدود 4 الی 5 سال پیش ، قبل از ورودم به دانشگاه انجام دادم . اون روزایی که از کرل و فتوشاپ چیزی نمی دونستم ، هیچ کتاب یا استادی هم نداشتم ، خودمو کشتم تا این کارت 2 ور رو درست کردم ، حدودآ یک هفته یی طول کشید ( طراحی + اجرا )  . انقدر ذوق داشتم که باورتون نمی شه . ساعت ها با کرل و فتوشاپ ور رفتم تا یه چیزایی ازش دستگیرم شد . یادش به خیر تا صبح بیدار می موندمو اصلاً گذر زمانو احساس نمی کردم . ( خیلی خودمو کنترل می کنم تا از ... استفاده نکنم ) .
این کارتو به همراه یه کارت دیگه تحویل بیمارستان خاتم دادم ( متذکر بشم که عاشق این بودن که عکس ساختمون بیمارستان حتماً پس زمینه ی کارت باشه ، چه از خود راضی ) که این کارت مورد پسند آقایون قرار گرفت . جای خوب ماجرا زمانی بود که 25 هزار تومان بابت یه کارت سطح پایین به من اعطا شد ... داشتم از خوشحالی بال در می یووردم ، آخه حاصل دست رنج خودم بود ، اون همه شب بیداری نتیجه داد عاقبت .
  


       

      



 
من اومدم ...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱  

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
به همه ی دوستان گل گلم
خوفید همگی ؟؟ من که حسابی خوفم ، بیست ، عالی ، سرخوش...
می دونم من خیلی بدم ، مگنه ؟؟؟ پس خیلی واقعاً که این دفعه یه خودم !!!
معذرت...
میدونید من از قبل اسمو انتخاب کرده بودم ، فقط می خواستم یه خورده وب از رونق افتادمو هیجانیش کنم ( که البته انگار زیاد موفق نبودم) به هر حال ...
و اما اسمی که تو نظر خودم بود( قلبی نارنجی با رگهای آبی ) ، که یه خورده اسم پیشنهادی ی آقای مرز پر گهر به این اسم نزدیکه . میشه گفت ایشون برنده ی نهایی ما هستن . جایزه روهم من بعداً با ایشون حساب می کنم .
از تمام عزیزان تقاضا دارم ، انسانها و آرزوهارو به (( قلبی نارنجی با رگهای آبی )) تغییر بدن .
با سپاس فراوان
مریم سرشار ( نارنجی )
فعلاً تا شونصد هزار روز دیگه .



 
فراخوان انتخاب اسم ...
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢  

سلام

خب دوستان ، همونطور كه مي دونيد آرزوها تموم شد !!!

و حالا من مي خوام از اين به بعد كارهاي خودمو ( شامل كارهاي هنري و نوشتاري !!! ) به معرض نمايش بذارم ، و تو انتخاب اسم براي وبلاگم احتياج به هم فكري ي شما دارم . از شما مي خوام كه تو انتخاب اسم براي وبلاگم منو كمك كنيد ، يه اسم هنري ، اسمي ملايم و رمانتيكو زيبا ...

*به بهترين اسم پيشنهادي جايزه اي در نظر گرفته شده است *

حالا بگيد جايزه چيه ؟؟؟ وبلاگي كه بهترين اسمو انتخاب كنه ، لوگوشو طراحي مي كنم تا بذاره تو وبلاگش ( حالا اگه به جاي اسم وبلاگ اسم خودشم بخواد ، مشكلي ندارم من ) به نظرم جايزه ي خوبي باشه ، نه؟؟؟

از امروز تا حدوداً 10 روز ديگه فرصت داريد .

منتظرم ...



 
اینم از پست آخر ...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦  

**سلام**

یه خبر داغ داغ ، که از داغیش دل آدم اووووووووووخ می شه !!!

((پروژه ی آرزوها تیکه و پاره شده !!!))

یعنی یه خوردشو مردم تیکه و پاره کردن ، یه خوردشم خودمو استاد عزیزم آقای جعفری گل .

حالا بگو چرا ؟؟؟

((چون که زیرا... !!!))

یه نکته ی مهم :

خداوند وقتی می خواهد کسی را فاسد سازد ، او را به همه ی آرزوهایش می رساند . ( اسکار وایلد )

خب دیگه ، دیگه گریه و زاری بسته ... آرزوها تموم شد رفت پی کار خودش

جا داره اینجا از همتون تشکر کنم ، دست گل همتون درد نکنه ، بخصوص آقای پوریا کاظمی ( تن تار ) بابت انرژی های ارسالی ، واقعاً ممنونشون هستم ، خیلی از اوقات من خسته و درمونده بودم و ایشون با حضورشون منو شاد کردن .  و آقای داریوش محمودی ( پر گهر ) به خاطر نکات ظریفشون . دیگه نمی دونم چی باید بگم ...

اشکم داره در می یاد .

خدا نگهدار آرزوهااااااااااااااااااااااااااااااااااا...



 
تموم شد !!!
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠  

سلام بچه ها

خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

*مژده*                   *مژده*

امروز ژوژمان پروژم بود !!! بروشور کارم مونده که اونم چند روز دیگه میدمش به استاد عطارزاده ی عزیزو 20 تمو میگیرم ... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

این مدت خیلی خسته شدم ، کم خوابیدم ، ناهارو شام نخوردم و خیلی چیزای دیگه ، ولی به هر حال کارم خیلی قشنگ شد ، دست عزیز استاد گلم آقای جعفری هم درد نکنه ، ایشون بندرو خیلی خجالت دادن ، من شرمندشون هستم ... یه تیکه جواهرن که همتا نداره .

چند تا عکس از تابلوی آرزوها خانوم انداختم ولی زیاد جالب نشدن ، سر فرصت مناسب چند تا عکس درست و حسابی ازش می گیرم میزارم اینجا تا ببینیدش .

خوب کار این پروژه فعلاً!!! تمومه ، فقط نمی دونم این وبو نگه دارم یا نه ؟؟؟ واقعاً خستم اما خیلی دوست دارم که کارامو بذارم اینجا ولی ... شاید این یکی مونده به آخرین پست باشه !!!

حالا برای اینکه زیاد ناراحت نشید پوستر آرزوهارو میذارم تا ببینیدش .

رنگ زمینه مشکیه تا رنگا بیشترتر دیده بشن ، رنگ مشکی تنها رنگیه که همه ی رنگارو پر جلوه تر نشون می ده . در مورد فضای مشکی ی خالی ی پس زمینه باید بگم که ، محدوده ی پرواز پرندهست ، بالا پایین و به هر طرف که دوست داره و لایقشه ، به همین علت فضای زیادی رو براش تعریف کردم ، و در مورد پرنده هم که قبلاً توضیح دادم . البته اینم بگما این پوستر در عرض 3 ساعت طراحی و اجرا شده ، چند تا طرح زدم و بعد خودم تایید و بعدشم که اجرا کردم ... دیگه به بزرگواری ی خودتون ببخشید .

تا بعد ...

         



 
اووووووووووووووووووووخ شدگی !!!
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

سلام

خیلی واقعاًنم که ؟؟؟

همتون بدید ... استثنا هم نداره این دفه !! !

هیچکدومتون حال منتو نمی پرسه ؟؟؟ دوباره واقعاً که ...!!!

هیچکس نمی گه ، شکر خدا مردی ، روم به دیوار زنده یی یه وقت ! اصلاً چت شده که خبری ازت نیست چند روزه ... همتون بدید ... 

من دارم می میرم ... به شدت ممکنه ... دارم می میرم ، از درد ... از مریضی ... از اووووووخ شدگی ...!!! ... نمی دونم چه جوری بگم تا دلتون بسوزه و دل من خنک خنک بشه ...

آره دوباره لیز خوردمو نقش بر زمین خدای مهربون شدم  !!! نخند ببینم ، حال منو نمی پرسه بعد اون وقت به افتادنم می خنده !!!!!!! اول تا آخرش بخون بعد ببینم چه جوری می خوای بخندی ؟ اصلاً دلت می یاد بخندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این دفعه مثل اون دفعه نیست ... کمرم حسابی اووووووخ شده ... بعد اون وقت هی شما حال منو نپرسیدا یه وقت گناه داره ، همتون می رید جهنم اون وقت و بعد من از خجالت مریض میشمو می میرم ...

دارم جان به جان آفرین تسلیم می کنم ... بعد اون وقت شما هی دوباره حال منو نپرسید ... برام دعا نکنید ... برام آرزوی قشنگ قشنگ نداشته باشید و اونارو غایم کنید تا من یه وقت نبینمشونا ... زشته ، عیبه ... !!!

بازم آره ، اینقدر درد داشتم و دارم این چند روزه که درد امونمو بریده ولکنمم نیست ... با مسکنای قوی از نوع کدئینشم دست از سرم بر نمی داره !!!

آره همتون بدید ... یکشنبه هم نرفتم امتحانمو بدم ( بدخت شدم رفت پی کارش ، ترم بعد هم در خدمت دانشکده هستم که هر چی می کشم از دست این دانشکده می کشم من !!! ) ، آخه دکتر قدغن ( قدغن چه جوری نوشته می شه ؟ ؟؟ ) کرده بود برام تکون خوردنو ... آخه داشتم می مردم ... عین پیر زنا شده بودم ، همون پیر زنایی که کمرشون خم می شه ها... ، ولی مال من از درد از اووووووووووخی خم شده ... نمی تونم زیاد تکون بخورم ... کمرم اووووووووووووووخ شده ... الان یه کوچولو بهترم ، ولی ورجه ورجه که می کنم درد امونمو می بره ... نباید زیاد تحرک کنم ... نمی دونید چقدر سخته یه جا ثابت موندن ... مثل احساس مرگه ... چند روز نه حق نشستن داشتم نه راه رفتن نه به کمر دراز کشیدن !!! فکرشو بکنید چند روز تمام کل شبانه روزو به سمت راست بدنم دراز کشیده بودم ... مردم تو این حالت ... خدا نسیب گرگ بیابونم نکنه چه برسه آدمیزادشو !!!

از درسو زندگی هم افتادم ... بعضی اوقاتم اینقدر دردم شدید می شه که عصبی می شم و کارای غیر قابل پیش بینی انجام می دم ، ولی باور کنید همش از روی دردو فشار کمر اوووووووووووووووووووخ شدمه نه چیز دیگه یی ...!!!

ورجه ورجه که می کنم رو به قبله می شم ... ای اونایی که اصلاً حالی از من نمی پرسید ، این پستو بخونیدو ناراحت باشید تا منم دلم خنک بشه یه خورده  !!! آره ناراحت بشید که حال منو نمی پرسید و بعد اون وقت هی به من می گید وقت ندارم ... وقت ندارم  ... خوب ناراحت می شم من ...  و بعدش کمرم اوووووووووووووووووووووووخ می شه ...

خوب حالا ببینم این پست خنده داشت ؟ کجاش خنده داشت اصلاْ ، ها ؟؟؟؟؟؟ ... آره منم وقتی افتادم خندیدم ، ولی بعدش یه عالمه گریه کردم ... !!!

برام دعا کنید فردا باز هم باید برم دکتر ...

امیدوارم همتون سلامت باشید ...

فعلاً تا بعد که کاملاً خوب بشم ...



 
انسانها و آرزوها
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠  

همه انسانها از آن روزی که خود را شناخته‌اند، یاد دارند که همواره در زندگی خود به دنبال آرزوهایی بوده‌اند که زمانی نهایت آرزوهایشان رسیدن به آن خواسته‌ها و آرزوهایش بوده، اما راستی آیا حد و مرزی برای آرزوها وجود دارد؟ و اگر وجود دارد معیار آنها چیست؟
نوع آرزوها 

روح انسان گرایشها و خواسته‌های گوناگونی را دارد که برخی از این خواسته، در جهت رشد جسمی انسان است و برخی دیگر در جهت رشد روحی وی. البته منشاء همه گرایشهایی که فقط به تقویت جسمی و روحی در جهت حیوانیت انسان بپردازند نفس انسانی است .

بشریت و پاسخگویی به آرزوها 

لازم به یادآوری است که انسانها از بابت پاسخگویی به خواسته و آرزوهایشان به سه گروه تقسیم می‌شوند :

گروه اول 

مردمانی هستند که فقط به خواسته‌های نفسانی خود مطابق با آرزوهایشان توجه کرده و تمام همّ و غمّشان رسیدن بله آن است و در واقع زندگی دنیایی را هدف خود قرار داده‌اند و برای آرزوها و خواسته‌هایشان هیچ حد و مرزی نمی‌شناسند که در آیه سوم سوره ابراهیم به توبیخ چنین انسانهایی پرداخته و می‌فرماید:« ... کسانی که زندگی دنیوی را بر آخرت ترجیح می‌دهند » و در آیه پنجم سوره قیامت هم می‌فرماید: (( بلکه انسان می‌خواهد عمری را که در پیش رو دارد به فجور و پیروی هوای نفس بگذارند ))

گروه دوم 

این گروه برخلاف گروه اول، کسانی هستند که حد و مرزی برای خواسته‌های آرزوها خود معین کرده اند، اینگونه افراد برای رسیدن به آرزوها و خواسته‌هایشان، از هر راهی استفاده نمی‌کنند بلکه به درستی یا نادرستی راهی را که برای رسیدن به آرزوها و خواسته‌هایشان انتخاب کرده‌اند؛‌می‌اندیشند به اینکه برای رسیدن به آرزوهایشان چه هزینه‌هایی باید خرج گردد به عنوان مثال به حلال و حرام بودنش توجه دارند و اگر ببیند کارهای که خواسته دل و آرزوهای می‌باشد حرام نباشد به دنبالش می‌روند .

گروه سوم 

اما یک گروهی نیز هستند که در مرتبه بالاتر از گروه دوم قرار دارند اینها افرادی هستند که به مخالفت با اصل هوی نفس و آرزوهایی که منشاء آنها نفس انسان است نه عقل انسان، می‌پردازند، این گونه افراد در هر کاری قبل از اینکه اقدام به آن کار کنند رضایت خداوندی را مقیاس و معیار آرزوها و خواسته‌های عقلی یا نفسی خود می‌کنند و به بیان دیگر اصل در زندگی اینها این است که هر چه را که خدا بخواهد و مورد رضایت خدا باشد انجام دهند، نه هر چه را که نفسشان و دلشان بخواهد، در واقع معیار آرزوهای این دسته نیز همان رضایت خداوندی است بر این اساس که امام علی علیه السلام، خلافت را بی ارزش می‌داند مگر برای اینکه خاطر خداوند حق مظلومی را از ظالمی بگیرد و بتواند بوسیله آن دین الهی را ترویج کند و امام سجاد نیز می‌فرماید با یاد تو قلبم زنده می‌شود .

حقیقت بینی در آرزوها

انسان باید در خواسته ها و آرزوهایش حداقل دو نکته را از یاد نبرد که یکی مربوط به خود وی می‌باشد و دیگری مربوط به شرایط و موقعیت زندگی وی.
*
اما آنچه که مربوط به خودش است توجه به این نکته می‌باشد که خواسته‌ها و آرزوی وی باید متناسب با استعداد و امکاناتش باشد چون اگر کسی این نکته را فراموش کند، آرزوهایش دست نیافتنی خواهد بود یعنی چیزی را آرزو کند که امکان تحقق آن در وجودش ممکن باشد به عنوان مثال انسان بی مطالعه، آرزوی این را داشته باشد که دانشمند باهوش و مشهور گردد که این جز محالات می‌باشد .
*
و دوم اینکه آرزوهایش، متناسب با شرایط زندگی و جو حاکم بر زندگی وی باشد به عنوان مثال کسی که آرزو دارد یک استاد موسیقی باشد اولا باید از نظر مالی تامین باشد و و شرایط فرهنگی و جو حاکم بر جامعه نیز چنین اجازه‌ای به او بدهد و اینکه محلی برای آموزش در محل زندگیش موجود باشد و همچنین سایر شرایط، حال اگر فردی که در یک شهر کوچکی که زندگی می‌کند و از نظر مالی نیز در یک طبقه متوسط جامعه باشد و مجبور باشد برای اینکه زندگی تقریبا راحتی بکند کار کند و از طرفی نیز به دلیل کوچکی شهر، دانشگاه موسیقی نیز نداشته باشد و این فرد، از نظر مالی نتواند به آموزشگاههای آزاد یا سایر شهرها برود یا دستانش بی حس و لمس باشد چنین آرزوهایی برایش جز حسرت، چیز دیگری به بار نخواهد آورد .
جو حاکم بر زندگی وی
تناسب با استعداد و امکاناتش

همچشمی در آرزوها؟!

البته یادآوری یک نقطه مهم است و آن اینکه در آرزوها تنها چیزی که ارزش ندارد مقایسه است یعنی هر کس باید آرزوهایش را مطابق شرایط روحی و جسمی زندگی خود نه دوست یا فامیل یا غیره ترتیب داده و بر اساس آن عمل نماید .

معیار گزینش امیال و آرزوها 

پس با توجه به مطالب گفته شده انسان باید در آرزوهایش حقیقت بین باشد چون در این صورت آرزوهای خوب و اصیل را خواهد داشت چرا که شناختی صحیح از خود و دنیای اطراف خود را دراد. چرا که اکثریت انسانها معمولا آن دسته از آرزوها و خواسته‌هایی که لذت بیشتری داشته باشد، را انتخاب می‌کنند اما در این میان آن دسته از افراد موفقترند که در میان آرزوها و خواسته‌های لذیذتر، به انتخاب آن آرزو و خواسته‌ای دست بزنند که لذتش ماندگارتر و در به کمال رساندن وی بهتر از بقیه عمل کند که بر اساس آموزهای قرآنی و دینی لذتهای دنیایی در مقایسه با لذتهای آخرتی بسیار ناچیز هستند چون لذتهای آخرت، پایدارتر و ماندگارتر و لذت بخش‌تر از لذتهای دنیوی است چرا که لذتهای دنیائی دیر یا زود تمام می‌شود .



 
آرزو ... ندارم !!!
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٧  

سلام

نمي دونم چرا بعضي از آدما از آرزوهاشون خجالت مي كشن . وقتي كه مي پرسم چه آرزويي داري ساكت مي مونن !!! آخه مگه مي شه آدم آرزو نداشته باشه ؟ والا فرشته هاشم آرزو دارن . نمي دونم شايدم از اينكه آرزوهاشونو ، احساساتشونو و اون چيزي رو كه دوست دارن عنوان كنن واهمه دارن و اينجوري ادعا دارن كه مثلاً بزرگ شدن . اون موقع من چه جوري توقع داشته باشم كسايي بيانو رو اين تابلو آرزوهاشونو بچسبونن ؟؟؟

من آرزوهامو نشون دادم تا شما راحت تر آرزوهاتونو عنوان كنيد ... ولي آب از آب تكون نخورد كه نخورد .

باور كنيد اينقدر خسته شدم شايد اصلاً يه كاري كنم كه هيچ كس نتونه آرزوشو رو اين تابلو بچسبونه ، يه حصار سيمي از نوع خار دارشو مي كشم دورش ... فكر كنم اين طوري بهتر باشه !!!

به يكي از اساتيد گفتم ، در خواست كردم ، از ته دلم عنوان كردم كه آرزوشونو برام بكشن ولي انگار نه انگار ... خوب آدم ناراحت مي شه . ديگه اصرار نمي كنم ، اهميتي هم نداره ديگه اصلاْ ... اصلاً به من چه آدما چه آرزويي دارن ، اصلاً آرزو دارن يا مثلاً به شيوه ي بزرگترا ندارن ؟؟؟ واقعاً به من چه !

مي دونيد ، همين قدر كه من آرزو دارم كافيه ، اصلاً لذت مي برم از اينكه آرزو دارمو مي تونم به تصوير بكشمش . چون اينقدر برام روشنه كه چي مي خوام به خاطر همين راحت مي تونم بكشمش . نه رعبو وحشتي دارم از اينكه عنوانشون كنم و نه احساس خجالت دارم .

كسي چه مي دونه من چه آرزویی دارم ؟؟؟

 



 
قلبی زيبا
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢  

سلام

کلاغ غمگین و خسته رو به خدا کرد و گفت : پاییز کی تمام می شود ؟

خدا پرسید : از بهر چه این سوال را از من می پرسی ؟

کلاغ : آخر پاییز جز غم و اندوه ، جز زجر و عذاب برای من چیزی به ارمغان نمی آورد !

خدا : برای چه ؟ پاییز فصل عشق است .

کلاغ : می دانم ، ولی پاییز برای پرندگانی چون من سیه بال ، جز رنج و غصه چیزی در بر ندارد !

خدا : چه می گویی کلاغ ؟

کلاغ : تمامی ی پرندگان بالهای زیبا و رنگین دارند . همگان آنها رو دوست می دارند . چه کسی کلاغی بد صدا با پرهای سیهی چون من را می طلبد ؟ همه مرا سنگ می زنند ! سهم من از این پاییز چیست ؟

خدا : هر چیز جای خود دارد .

کلاغ : کسی مرا دوست نمی دارد !

خدا : پرهای تو چون تاریکی ی شب سیه است .

کلاغ : من این پرها را نمی خواهم !

خدا : صدایت طنین انداز است چون سکوت نسیم در باغ پاییزی .

کلاغ : من این صدا را نمی خواهم که مانند پتکی بر سر انسانها خراب می گردد !!!

خدا : نگاه تو گیراست .

کلاغ : به هیچ دردی نمی خورد .

خدا : منقارت بی همتاست .

کلاغ : چه دردی را دوا می کند ؟

خدا : قدمهایت استوار است چون کوهی پولادین .

کلاغ : چه قدمهایی که پایم را در زیر خاک پنهان کردند !!!

خدا : چرا می نالی ؟ این همه غم و شکوه از بهر چه ؟

کلاغ : از بهر سیاهی و زشتی .

خدا : چه می خواهی ؟

کلاغ : پر هایی رنگین به زیبایی مهتاب .

خدا : که چه شود ؟

کلاغ : که زیباشوم ، این تنها آرزوی من است .

خدا : پس قلبت چه ؟

کلاغ : قلبم ؟

خدا : آری ، قلبت .

کلاغ : ...

خدا : من در آینه ی زلال و چون کیمیای قلبت ، خود را به زیبایی و زلالی ی تمام می بینم .

کلاغ : ...

خدا : چه می گویی ؟

کلاغ : ...

خدا : چه شد ؟

كلاغ : ...

خدا : نشنیدم !!!

کلاغ : ...

خدا : آری ، قلب تو زیباست .



 
آرزوهای کودکی من
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩  

سلام به همه ي دوستان گلم

خوبيد همه گي ؟ ...

شكر خدا .

اين پستو هم به افتخار شب يلدا ( كه يكي از كاراي چهار يا پنج سال پيشمه ) ، به اين شب اختصاص مي دم .

با آبرنگو مداد رنگي كشيدم . اون موقع ها خيلي آبي بودم ... الان زردم و بعد سبز و بعد آبي و نارنجييو سفيدو صورتي يو بنفشو ... همه ي رنگارو دوست دارم . ولي براي پوشش رنگ مشكيرو اصلاً نمي پسندم .

يه خوانواده ي پر جمعيت تو شب يلدا ( البته اون موقع به نيت شب يلدا نبود ، الان دارم همچين حرفي مي زنم   . اون موقع ها خيلي انرژي داشتم . تازگي يا همچين بگي نگي خودمو با تنبل باشي كار دارم !!! )

عنوانش خوانواده ي پر جمعيته ... بشماريد چند نفرن ؟؟؟...

بشتابيد ، بشتابيد ... " بشماريد ، جايزه بگيريد "

خوبيش اينه كه براي شمارشش بچه هاي اول دبستاني هم مي تونن شركت كنن ( تا به حال هر كوچولويي اينو ديده گفته : اينو به من مي دي ؟؟؟ ) ... آخيي ... فداشون بشم ... چقدر صادقاً ... مهربون ... سبز سبز ... پر از عشقو انرژي ... و نگاهي به وسعت بهاري شدن و آرزوهايي رنگوبارنگ .

خيلي كوچولو بودم آرزو داشتم زودتر بزرگ بشم و وقتي بزرگتر شدم آرزو داشتم موسيقيدان بشم و الان كه بزگترتر شدم آرزو دارم بچه بشم !!!... دوران عشقو صفا و پاكي و لذت تمام . دلم مي خواد تاب بازي كنم . اگه يه پلي بين كودكييو بزرگسالي بود من حتماً هيچوقت پا به سرزمين بزگترا نمي زاشتم ... هيچوقت .راستي يادم رفت بگم كوچيك كه بودم دوست داشتم تمام كفشدوزكها و قاصدكهاي دنيا مال من باشه !!! آرزوم بود خب چرا اذیت می کنید ؟؟؟ 

يادمه يه بطری ی شيشه داشتم هر وقت يه قاصدك مي ديدم ميپريدم مي گرفتم تو دستم و بعد مينداختمش تو اون شيشه ه . حدوداً 10 تا قاصدك به صورت فشرده توش جا مي شد و وقتي شيشه پر مي شدو من به رضايت مي رسيدم همشونو تو هوا ول مي كردم تا برن به كاراشون برسن و به اين اميد كه شايد دوباره برگردن پيشم . ميزبان خوبي بودم براشون . اونا هم دوست داشتن پيش من باشن ... چه روزاي قشنگي ... سبز سبز ... يادش به خير . چه كارا كه نمي كردم اون موقع ها !!!

خوب شد يادم افتاد ، مي خوام اون روزارو نقاشي كنم . با تمام وجودم نقاشي كنم .

راستي ، شب يلدا منو فراموش نكنيدا ... فال گرفتيد به ياد من هم باشين .

ممنون .

يلدايي به ياد موندني براتون آرزو مي كنم .