سلام
کلاغ غمگین و خسته رو به خدا کرد و گفت : پاییز کی تمام می شود ؟
خدا پرسید : از بهر چه این سوال را از من می پرسی ؟
کلاغ : آخر پاییز جز غم و اندوه ، جز زجر و عذاب برای من چیزی به ارمغان نمی آورد !
خدا : برای چه ؟ پاییز فصل عشق است .
کلاغ : می دانم ، ولی پاییز برای پرندگانی چون من سیه بال ، جز رنج و غصه چیزی در بر ندارد !
خدا : چه می گویی کلاغ ؟
کلاغ : تمامی ی پرندگان بالهای زیبا و رنگین دارند . همگان آنها رو دوست می دارند . چه کسی کلاغی بد صدا با پرهای سیهی چون من را می طلبد ؟ همه مرا سنگ می زنند ! سهم من از این پاییز چیست ؟
خدا : هر چیز جای خود دارد .
کلاغ : کسی مرا دوست نمی دارد !
خدا : پرهای تو چون تاریکی ی شب سیه است .
کلاغ : من این پرها را نمی خواهم !
خدا : صدایت طنین انداز است چون سکوت نسیم در باغ پاییزی .
کلاغ : من این صدا را نمی خواهم که مانند پتکی بر سر انسانها خراب می گردد !!!
خدا : نگاه تو گیراست .
کلاغ : به هیچ دردی نمی خورد .
خدا : منقارت بی همتاست .
کلاغ : چه دردی را دوا می کند ؟
خدا : قدمهایت استوار است چون کوهی پولادین .
کلاغ : چه قدمهایی که پایم را در زیر خاک پنهان کردند !!!
خدا : چرا می نالی ؟ این همه غم و شکوه از بهر چه ؟
کلاغ : از بهر سیاهی و زشتی .
خدا : چه می خواهی ؟
کلاغ : پر هایی رنگین به زیبایی مهتاب .
خدا : که چه شود ؟
کلاغ : که زیباشوم ، این تنها آرزوی من است .
خدا : پس قلبت چه ؟
کلاغ : قلبم ؟
خدا : آری ، قلبت .
کلاغ : ...
خدا : من در آینه ی زلال و چون کیمیای قلبت ، خود را به زیبایی و زلالی ی تمام می بینم .
کلاغ : ...
خدا : چه می گویی ؟
کلاغ : ...
خدا : چه شد ؟
كلاغ : ...
خدا : نشنیدم !!!
کلاغ : ...
خدا : آری ، قلب تو زیباست .